من امروز،زندگيم رو مانند قايقي كه بر روي موج هاي درياي بيكران در حال

 

 

پايين و بالا رفتن و غرق شدن است مي بينم

 

 

 ايا اين قايق به  ساحل نجاتي مي رسد ، يا اينكه بايد غرق شود،ولي اگر قرار

 

 

باشد غرق شود دوست دارم همراه كسي باشد كه دوستش

 

 

دارم من تورا با تمام ذرات وجودم دوستت دارم واينك بيش از تحمل يك بشر زنده

 

 

 رنج مي برم بيا زندگي به عنوان

 

 

هديه اي  بپذير و از نيستي نجاتم ده ،بيا اشارتي كن كه از  هستي چشم بپوشم

 

 

 كسيكه غبار هاي كالبد خاكيش هم ديوانه وار تو را دوست

 

 

دارد  ديگر تفاوتي ندارد چه با جسم چه با روح و روان جاودانش.

 

 

خدايا تو خود بهتر از زندگيم اگاهي ،تو خود بهتر مي داني چه شده سرنوشتم، تو

 

 

 خود بهتر مي داني كه در بن بست زندگي

 

 

 گرفتار شده ام و راه برگشتي ندارم  خدايا مرا ببخش جريان رود توست اگر

 

 

ماهي قلبم برخلاف مرا ببخش،

 

 

اگر بيمارم و جسور عاشقم و بي عقل مرا ببخش،اگر بر خلاف طبيعت و

 

 

سرنوشت دارم عمل ميكنم مرا ببخش،اگر باران

 

 

رابا دستاي پستم الوده ساختم ، و بر زمينت پاي گذاشتم  و در راه زشتي ها گام

 

 

بر داشتم مرا ببخش...

 

 

کاشکی هيچ وقت بزرگ نمی شدم تا خيلی از چيز هارو نمی فهميدم تا بدی ها و 

 

 

بدبختی ها رو نمی ديدم کاشکی معنی دلتنگی

 

 

 رو نمی فهميدم کاشکی بود و نبود  هيچ كس واسم مهم نبود يا كه خودم رو مي

 

 

زدم به بي خيالي تا گرفتار نشم تو دريايي از بد بختي

 

 

کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم خوابم

 

 

ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمی کردم

 

 

 مثل ديونه ها از خواب  بلند نمی شدم کاشکی معنی چرت عشق رو نمی فهميدم

 

 

کاشکی مثل بچه ها که رويا شون بودن با مادرشونه

 

 

مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچی نمی فهمه  منم هيچی نمی فهميدم

 

 

نمی ديدم و دوست نداشتم مثل بچه ها با يه گريه کردن

 

 

 اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتی هم که بيدار ميشدم همه چی يادم رفته

 

 

بود بازم ميخنديدم کاشکی مثل بچه گی که فقط با

 

 

با آغوش مادرم آروم می شدم می فهميدم که هيچ آغوش گرمی  و هيچ بغل

 

 

کردنی رو حتی تو روياهام نبايد با اون

 

 

عوض کنم چون هيچ کس جز اون اين لياقت رو نداره چقدر بچه گی خوب بود ما

 

 

خبر نداشتيم!!!

 

 

چي مي شد دل اشفته من به شهر چشمان تو عادت نمي كرد پرستوي نگاهت از

 

 

دل اشفته چشمان من هجرت نمي كرد ،

 

 

چي مي شد اولين روز جدايي برايم تا قيامت شب نمي شد،وجود پاك و سر شار

 

 

از اميدم گرفتار سكوت شب نمي شد،

 

 

چه مي شد مي تونستم بگم برات غزلاي عاشقانه ويا در اخر مصرع شعرم بگيرم

 

 

 از تو يك نشانه ، چي مي شد زير بارون نگاهت

 

 

گل نيلوفري رو ديده بودم  ويا از باغ همسايه شبونه گل مريم برات چيده بودم چي

 

 

 مي شد زير سقف نيلي شب كنارم

 

 

عاشقانه مي نشستي واي كاش نميگفتي كه مسافر هستي...

 

 

وقتي تو رفتي ساقه هاي خاطراتم بي تو شكسته شد  وقتي تو رقتي قلبم رو به ماتم

 

 

گشوده شد،وقتي تو رفتي زندگي هم رفت،

 

 

وقتي زندگي رفت  خاطره ها هم  به دنبال تو رفتند و اما اكنون كه نيستي با چه

 

 

كسي از دل تنگي ام بگويم با چه كسي از غربت،

 

 

غريب جاده ها را طي كنم ،اكنون در گوش چه كسي پيوند هاي جاويد را زمزمه

 

 

كنم،اي مهربان ،اي همزاد هميشگي گل هاي

 

 

بهاري وقتي تو رفتي  شدم برگ اويخته به درخت خزان عمر بيا و نسيم اسا

 

 

گذري كن تا به جنبش در ايد تن فرسوده من...

 

 

اينجا دگر كسي نيست،ايينه ها كجايند وقتي كه مي نشينم من روبروي عشقت

 

 

،موعود من كجايي ديگر نمي توانم پيدا كنم خودم

 

 

 را در توبه توي عشقت  صبر م به اخر امد تا كي قرين ماتم تا كي در انتظار يك

 

 

 گفتگوي عشقت ،من در تب بيابان دنبال بوي

 

 

عشقت بر  دوش  گرفتي اينك سبوي عشقت،بي دست مهربانت ديگر نمي توانم

 

 

،منو بكش،بميران اما به سوي عشقت

 

 

اي كاش ايينه اي داشتم تا خلوت انديشه هايم را در ان ببينم  ،  اي كاش

 

 

خورشيدي به من مي دادي   تا بتوانم

 

از كوچه هاي تاريك رد شوم، اي كاش مي توانستم از سايه هاي اطلسي عكسي

 

 

در اب بيندازم

 

 

كاش مي توانستم وجودم را از عشق تو سرشار كنم ، اي كاش شب ها در اندوه

 

 

 يك نور‘ فاني نمي شدند

 

 

اي كاش ادمك هاي بدل جايگزين صداقت نمي شدند...

 


 

نوشته شده توسط زابلیکه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 21:20 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت