من امروز،زندگيم رو مانند قايقي كه بر روي موج هاي درياي بيكران در حال
پايين و بالا رفتن و غرق شدن است مي بينم
ايا اين قايق به ساحل نجاتي مي رسد ، يا اينكه بايد غرق شود،ولي اگر قرار
باشد غرق شود دوست دارم همراه كسي باشد كه دوستش
دارم من تورا با تمام ذرات وجودم دوستت دارم واينك بيش از تحمل يك بشر زنده
رنج مي برم بيا زندگي به عنوان
هديه اي بپذير و از نيستي نجاتم ده ،بيا اشارتي كن كه از هستي چشم بپوشم
كسيكه غبار هاي كالبد خاكيش هم ديوانه وار تو را دوست
دارد ديگر تفاوتي ندارد چه با جسم چه با روح و روان جاودانش.
خدايا تو خود بهتر از زندگيم اگاهي ،تو خود بهتر مي داني چه شده سرنوشتم، تو
خود بهتر مي داني كه در بن بست زندگي
گرفتار شده ام و راه برگشتي ندارم خدايا مرا ببخش جريان رود توست اگر
ماهي قلبم برخلاف مرا ببخش،
اگر بيمارم و جسور عاشقم و بي عقل مرا ببخش،اگر بر خلاف طبيعت و
سرنوشت دارم عمل ميكنم مرا ببخش،اگر باران
رابا دستاي پستم الوده ساختم ، و بر زمينت پاي گذاشتم و در راه زشتي ها گام
بر داشتم مرا ببخش...
کاشکی هيچ وقت بزرگ نمی شدم تا خيلی از چيز هارو نمی فهميدم تا بدی ها و
بدبختی ها رو نمی ديدم کاشکی معنی دلتنگی
رو نمی فهميدم کاشکی بود و نبود هيچ كس واسم مهم نبود يا كه خودم رو مي
زدم به بي خيالي تا گرفتار نشم تو دريايي از بد بختي
کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم خوابم
ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمی کردم
مثل ديونه ها از خواب بلند نمی شدم کاشکی معنی چرت عشق رو نمی فهميدم
کاشکی مثل بچه ها که رويا شون بودن با مادرشونه
مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچی نمی فهمه منم هيچی نمی فهميدم
نمی ديدم و دوست نداشتم مثل بچه ها با يه گريه کردن
اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتی هم که بيدار ميشدم همه چی يادم رفته
بود بازم ميخنديدم کاشکی مثل بچه گی که فقط با
با آغوش مادرم آروم می شدم می فهميدم که هيچ آغوش گرمی و هيچ بغل
کردنی رو حتی تو روياهام نبايد با اون
عوض کنم چون هيچ کس جز اون اين لياقت رو نداره چقدر بچه گی خوب بود ما
خبر نداشتيم!!!
چي مي شد دل اشفته من به شهر چشمان تو عادت نمي كرد پرستوي نگاهت از
دل اشفته چشمان من هجرت نمي كرد ،
چي مي شد اولين روز جدايي برايم تا قيامت شب نمي شد،وجود پاك و سر شار
از اميدم گرفتار سكوت شب نمي شد،
چه مي شد مي تونستم بگم برات غزلاي عاشقانه ويا در اخر مصرع شعرم بگيرم
از تو يك نشانه ، چي مي شد زير بارون نگاهت
گل نيلوفري رو ديده بودم ويا از باغ همسايه شبونه گل مريم برات چيده بودم چي
مي شد زير سقف نيلي شب كنارم
عاشقانه مي نشستي واي كاش نميگفتي كه مسافر هستي...
وقتي تو رفتي ساقه هاي خاطراتم بي تو شكسته شد وقتي تو رقتي قلبم رو به ماتم
گشوده شد،وقتي تو رفتي زندگي هم رفت،
وقتي زندگي رفت خاطره ها هم به دنبال تو رفتند و اما اكنون كه نيستي با چه
كسي از دل تنگي ام بگويم با چه كسي از غربت،
غريب جاده ها را طي كنم ،اكنون در گوش چه كسي پيوند هاي جاويد را زمزمه
كنم،اي مهربان ،اي همزاد هميشگي گل هاي
بهاري وقتي تو رفتي شدم برگ اويخته به درخت خزان عمر بيا و نسيم اسا
گذري كن تا به جنبش در ايد تن فرسوده من...
اينجا دگر كسي نيست،ايينه ها كجايند وقتي كه مي نشينم من روبروي عشقت
،موعود من كجايي ديگر نمي توانم پيدا كنم خودم
را در توبه توي عشقت صبر م به اخر امد تا كي قرين ماتم تا كي در انتظار يك
گفتگوي عشقت ،من در تب بيابان دنبال بوي
عشقت بر دوش گرفتي اينك سبوي عشقت،بي دست مهربانت ديگر نمي توانم
،منو بكش،بميران اما به سوي عشقت
اي كاش ايينه اي داشتم تا خلوت انديشه هايم را در ان ببينم ، اي كاش
خورشيدي به من مي دادي تا بتوانم
از كوچه هاي تاريك رد شوم، اي كاش مي توانستم از سايه هاي اطلسي عكسي
در اب بيندازم
كاش مي توانستم وجودم را از عشق تو سرشار كنم ، اي كاش شب ها در اندوه
يك نور‘ فاني نمي شدند
اي كاش ادمك هاي بدل جايگزين صداقت نمي شدند...
نوشته شده توسط زابلیکه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 21:20 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
هنوز هم عاشقانه هايم را عاشقانه براي تو مي نويسم هنوز هم ازدحام
اين همه بي تو بودن از با تو بودن حرف ميزنم هنوز هم باور دارم
عشق ما جاودانه است اين روزا ديگر پشت پنجره مي نشينم و به
استقبال باران مي روم مي دانم پاييز هنوز شور انگيز است مي دانم
يكي از همين روزا كسي كه نبض زندگي من است ،كسي كه
نفسهاي من است، كسي كه جز تو نيست باز مي گردد مي دانم تمام
مي شود و ما رها مي شويم پس بگذار بخوانم تو اولين عشق منو
اخرين عشق من تويي نرو منو تنها نزار كه سرنوشت من تويي.
شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و
با تو بودن ارزويم وتو را گم كردن پيدايش سراب بود،تو مانند پرستو
آمدي و به دور ترين ديار غربت رفتي،بي تو ثانيه ها تكراري شده اند
وايينه چيزي جزسراب نشان نمي دهد وشقايق غريبي مي كند و جاده
در انتظار مسافر است وهنوز دلم بدون تو بهانه ميگيرد ومن ارزوهايم
را عاشقانه زمزمه مي كنم ومنتظرت مي مونم...
با اينكه سالهاست از كنار من رفته اي و به ديار حق ارميده اي اندكي از
عشق تو از يادم نرفته بلكه هرروز تازه تر ميشود هنوزم مي گويم تا همه
بدانن دوستت دارم...
توي اين بيراهه ي غم نه دلي هست نه يه همدم
شده ام تنهاي تنها نه يه عشق و نه يه مرحم
تو شکسته ي نگاهم اسمن رنگشو باخته
ديگه دل طاقت نداره .. تو که رفتي مرد دل من
يه زمان فرشته بووودي ...يه نجهات..يه بينهايت
رفتنت اغاز غم بوود .يه سقوط تا بينهايت..
به خدا صبرم به سر شد.دل خستم در به در شد
به خدا اين مرد عاشق.. تو که رفتي..چشم به در شد..
ولي باز عيبي نداره ...عشقم اين چيزارو داره..
عاشقي بي درد نميشه..عشق که دلسردي نداره..
انتظارتم..بدک نيست..ديگه دل ..راهي نداره
باشه اي نور اميدم...هرجا هستي مموندگار باش..
نشنوم ..سختي کشيدي...نشنوم از عشق بريدي..
به خدا دلم ميميره ..اگه بشنوم ..بريدي..
من سپردمت به بالا..برو دست حق به همرات..
انتظار واژه اي غريبي است...
واژه اي كه روزها يا شايد ماه ها با ان خو گرفته ام،چه سخت است،
انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار هاي فرداهاي من
خواهم ماند تنها در انتظار توچرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو،
نمي دانم شايد روزي بخوانند بر تو ،عشق مرا مي دانم روزي خواهي
امد،ميدانم گريان نمي مانم خندانم براي ورودت اي عشق.وقتي به يادت
مي افتم ،به ياد خاطراتت وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد و اشك
شوق بر گونه هايم روانه مي شوند تنها ميگويم هميشه در قلب مني
ميدانم باز خواهي گشت مي مانم به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي...
گويند عاشقان عشق خود را در خواب مي بينند پس من ميخوابم تا تو را در خواب بينم اگر ميدانستم كه مردگان هم
خواب مي بينند ميمردم تا تو را هميشه در خواب بينم
هميشه كساني ما را تنها مي گذارند كه بيشتر از همه دوستشان داريم هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان
توسط كسي ساخته مي شود مراقب گرماي دلت باش
تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 16:24 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
همان
جایی را که اولین بار دیدمت در ذهنم مجسم می کنم فقط نگاهت بس است
و لمس دستان گرمت گاه طاقت نوشتن از دستم می رود وقتی به روزهای
با تو بودن می اندیشم و جایی که اولین بار دیدمت جایی که اولین بار
عاشقت شدم و هنوز چشم انتظارم چشم انتظار دوباره دیدنت...
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش غم شبهای سکوت ودل بارانی
خویش گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او که شدم بنده ی پا بسته و سودایی
خویش به کدامین گنه این گونه مجازات شدم همه نالم و سوزم ز پشیمانی
خویش من از این پس شدم راوی و گویم همه شب غزل چشم تو وقصه ی
نادانی خویش...!

کجا بودی وقتی برات شکستم یخ زده بود شاخه گل تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد داشت من تنها رو دیونه میکرد
کجا بودی وقتی کنار عکسات شبا نشستم به هوای چشمات
کجا بودی ببینی من میسوزم عین چشات سیاهه رنگ روزم
سرزنش های مردم شنیدم هرچی که باورت نمیشه دیدم
کنایه هاشون رو به جون خریدم نبود ستاره ام شبا گریه چیدم
کجا بودی وقتی اشکام می ریخت خون به جای گریه از چشام می ریخت
کجا بودی وقتی ابروم مرد اما به خاطر چشات قسم خورد
کجا بودی وقتی که پرپر شدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه همیشه از لبام رفت رسیدن از مرمر رویاهام رفت

گناهم در چه می بینی:مگر مفسد شدم با عشق؟به جرم جور و بی دینی
خودش کافی ست! زبان زخم هر انسانی که از احساس ناچیز است
هزاران زخم می کارد ترحم ها... نگاهی که چنین برنده و تیز است
چنین گم کرده ام راهم خودم از کج روی هایم به مرداب گناه اگاهم
خدایا نه شنیدن از لبش دردی ست در سینه برایم راه حلی ده...
نه راه فرقت و دوری نه یک بیراه ی کینه نمیگویم میان قلب من با
او وصال و یک دلی بگذار برای قلب مجنونم تو شیرین تر نگاهش
دارشکسته گویی ان احساس برای قلب رنجورم که من هم از برای
او به طول سالها نفرت چنین بی فاصله دورم نمیدانم چه کسی بعدش
برایم راه بگشاید نمیدانم چه کسی بر سینه ام دردی دگر ساید نمیدانم
چرا یک راستین عشقی نشد پیدا برایم...
خدایا تو خود از قلب من دانی تو به از خلق و مخلوقت نگفته از لبم
خوانی اگر لایق نبود هیچ کس با من شود همراه تنهایی تو خود با من
بمان یا رب...! نزار دیگر من بگردم در این گرداب رسوایی...

قسم خوردم که پا به پای تو مسیر جاده عشق رو بپویم اما جاده عشق
همراهی نمی کند قسم خوردم که همراه توارامش دریای عشق راحس
کنم اما دریای عشق سرابی بیش نبود قسم خوردم تا لحظه مرگ
عشقی جز تو در قلبم نباشد اما حس می کنم تو عشقم را فراموش
کرده ای قسم خوردم تنها امید قلب بیقرارم نگاه چشمهای مهربانت
باشد اما تو نگاه زیبایت را از من دیوانه پنهان می کنی قسم خوردم
تا اخرین نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما میدانم که تودیگر
دوستم نداری قسم خوردم جزعشق تو هیچ عشقی را به قلبم راه ندم
اما فهمیدم تو. معنای عشق مرا از یاد برده ای قسم خوردم از غم
عشق تو دیوانه شوم و بمیرم اما فهمیدم که برای مردن هم خیلی
دیر شده شاید هیچ وقت احساس مرا درک نکنی و عشق مرا
نادیده بگیری اما سوگند یک عاشق هرگز شکستنی نیست پس
بازم هم قسم میخورم که هرگز سوگند هایم را نشکنم وتا پای
جان عاشق بمونم و عاشق بمیرم...
توتقویم می نویسم تا بمونه یادگاری اول عاشقیمون بهم گفتی دوستم نداری می چکه قطره اشکم روی این جمله اخر حتی این قلم نداره این شکست تلخ رو باور میگذره روزها و سالها اما باز پراز غروبم هرکی حالم رو می پرسه به دروغ میگم که خوبم نمیخوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم توی تقویم مینویسم رفت اونی که عاشقم کرد دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزای دل سرد تقویم از اسم تو پرشد جای تو خالی اینجا منم وخاطره تو منم قصه فردا...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 13:45 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
هرچند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم تو زندگی اونی که فهمیدم چقدر دوسم داره هرروزدلشو
به بهونه ای بشکنم.
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم....
اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی
همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای
من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های
ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه این
برزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی مونه....
یه روز میرسه که از همه خسته میشی حتی از خودت از همه چیز خسته میشی
حتی نوشتن ودیگه بهت ارامش نمیده فقط عذابت میده تو می مونی ویه مشت
خاطره...یه روز می رسه که میخای از همه جدا بشی تنهای تنهافقط تو بمونی با
خودت یه روز می رسه که همه چیز بی رنگ میشه حتی رنگین کمون.
یه روز می رسه که دلت میخاد داد بزنی وبگی...
بردی از یادم دادی بربادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم ازغم ازادم...
ای گل براشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز....

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا اتش قلبم خاموش گردد ودر طابوتی
بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستاهایم را
بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی رو در
اغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم
صورتم را رو به غروب افتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده
وزندگی ام تمام شده مرا در افتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شده....
هیچ کس برای من اشکی نریخت هرکه بامن بود ازمن می گریخت چند
روزی هست حالم دیدنیست حال من از این وان پرسیدنی نیست گاه بر
اسمان زل میزنم گاه ازحافظ برخود فال میگیرم.حافظ فالم را گرفت یک
غزل امد که حسابی حالم را گرفت:ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط
بود انچه می پنداشتیم.
شب شد وغم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد دلم می گفت
هرگز عاشقت نیست ولی دست دلم را گریه رو کرد
حالا من تک و تنها در کشتی عشق می نشینم یا به عشقت میرسم یا غرق
دریا میشوم
تو باعث شدی یه چیز رو بفهمم.بفهمم عشق یعنی چی...بفهمم دل کجاست...
بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره...بفهمم درد عشق چیه حالا میدونم
میدونم عشق یعنی تشنگی .عشق یعنی نیاز.عشق یعنی التماس.عشق یعنی
خواستن وبدست نیاوردن عشق یعنی دویدن و نرسیدن ...
اره عشق یعنی انتظار کشیدن وهرگز نرسیدن....

گاه ارزو میکنم چند لحظه ای جای من باشی!دلت دل من باشه چشمانت
چشمای من باشه روحت رو ح من باشه تمام وجودت از من باشه انگاه
خواهی دید چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم!خواهی دید شبها و
روز ها از دوری تو اشک میریزم واحساس خواهی کرد که چقدر دوستت
دارم.گاه ارزو میکنم دوباره تورو در کنار خودم ببینم در چشمانت نگاه کنم
و بگویم این رسم عاشقیست....؟
انگاه که دلم به از غم و غصه به درد میاد و به یاد خاطرات شیرین با هم بودن
اشک میریزم ارزو میکنم یه بی وفا مثل خودت تو زندگیت بیاد و قلبت رو زیر
پا بگذاره تا بفهمی من چه دردی در سینه ام دارم.
حالا که تو بی احساس شدی دلت سنگ شده وبا عشق نمی سازی گناه من چیست؟
گناه من چه بود که منو رهایم کردی و به بهانه اینکه عشق وجود ندارد قید منو
زدی.گاه ارزو میکنم مرا باور کنی و دوایی را برای این قلب شکسته ام بیابی!
خیلی سخته از اونی که مدتها هم دردت هم زبونت هم دلت باشه جدا بشی....!
چگونه دلت اومد که با کوله باری از اومید وارزو هایی که با تو داشتم رهایم
کنی.اگه میدونستی با تو چه رویاهایی در دلم داشتم منو رها نمی کردی اگه
میدونستی واسه رسیدن به دستهایت چه کشیدم مرا نمی سوزاندی....
اگه می دونستی همه زندگی ام وجودم هستی ام تو بودی منو دربه در این دنیای
بی محبت نمی کردی...!گاه تنها ارزو میکنم چرخه روزگار بچرخد وتو همان
قلبی شوی که در سینه ام می تپد....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت
آسمان آبی وآرام زمین سبزوقشنگ زندگی جاری وزیبا در کوچه
وپس کوچه های عاشقانه میگردم شاید شعری مصرعی حرفی و
ترانه ای بیابم تابیابم جمله ای برای وصف احوال درونم عاشقانه
گویم یا عارفانه چه قصه ای گویم ازحکایت زمانه.
زندگی جاریست ولحظه ها زیباست
شب زیباست وستاره ها را می شمارم
زندگی جاریست.خدا نزدیک است.عشق زیباست
تا اخرین لحظه زندگی را دوست خواهم داشت وتا اخرین نفس
استوار وعاشقانه خواهم زیست....
نوشته شده توسط زابلیکه در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 19:11 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
به نام نامی عشق
دیر زمانی بود که احساس میکردم این قفس تنگ زمان و این زندان بی دیوار دنیا برای همیشه مونس تنهایی های من خواهند شد
دیر زمانی بود که احساس میکردم زندگی برای من تنها تکرار نفسهایی است که هر روز و هروز بی آنکه بخواهم تکرارشان میکنم تا باور کنم که من هم هستم
دیر زمانی بود که زمین برایم قفسی تنگ بود و زمان حصاری بی روزن که مرا در این زندان به بند کشید ه بودند
آسمانم تاریک و بی ستاره بود و روزهایم خورشیدی نداشت حتی برای روشنایی پس از باران
باران، تنها ناله ی غمگین آسمان تاریک دلم بود و زمستان فصل همیشگی وماندگار خانه ی متروک دلم
از شکوه و شکایت خسته بودم و از دعا و طلب دل زده
هیچ کس ، هیچ کس نمی دانست در این آشفته بازار دلی تنها، تنها و تنها به نا له های تنهایی خویش دل خوش کرده است و تنها جرمش تنهایی است....
هیچ کس نمی خواست باور کند که این آسمان تاریک وغم گرفته ی این دل تنها چشم به راه یک روزن کوچک است ...کور سویی حتی از دور دستها کافی بود این آسمان را بار دیگر به مهمانی ستا ره ها بخواند
اما دریغ و افسوس.... نمی خواستند و نمی دیدند و می گذشتند...بی تفاوت و بی اعتنا
دیگر طاقتی نبود دیگر تپشی نبود حتی برای فریفتن خویش
این قلب تنها از تنهایی خویش خسته بود و از امید به فراموش کردن این تنهایی خسته تر
از بی کسی نالان بود و از انتظار نالان تر
می خواست آرام و آسوده در انزوای خویش سر برزانوی سکوت بگذارد و این دنیا بی رحم را به بی تفا وتی سر کند
می خواست این چند صباح مانده را دیگردل خوش شمارش تکرار نفسها و ضربان ناموزونش نباشد
می خواست باور کند برای همیشه در این زندان، در این فراموش خانه ی غمگین دفن شده و دیگر نباید منتظرباشد
دیگر نباید منتظر صدای گامهای مهربانی باشد که محبت بر دوش از راه می رسد
دیگر نباید چشم به راه دستی باشد که گرمای عشق را هدیه می بخشید
می خواست باور کند اما ...
در یک روز سرد روزی که همه ی مردم از سرمایش به آشیان گرم خویش پناه برده بودند
عشق از راه رسید
زندگی بر دوش و لبخند بر لب
دستهایش پر بود از مهربانی و صدایش گرمتر از گرمای خورشید امید
لبخندش به سادگی باران بود و به پاکی آسمان بهار
آری عشق چنان مهمانی عزیز چنان مسافری که سالهابه انتظارش می مانی در آخرین لحظات از راه رسید
لحظه ای که تنها نیم نفس باقی مانده بود تا نیستی، با کوله باری از محبت و امید ازراه رسیدی
و گرمای نگاهت را به نگاه یح زده ام در تنهایی بخشیدی
آن روز سرد هرم نفسهای مهربانت تمام افسردگی های عمری زمستان را آب کرد
و نگاه مشتاقت از بهاری سخن گفت که امروز با تمام وجود شکفتن جوانه های زیبایش را حس میکنم
آری تو آمدی و زمستان برای همیشه از خجلت نگاه بهاری ات از قلب فسرده ام رخت بست
واکنون من در بهار عشق هم صدایت خواهم شد تا ترانه ی شادی و شادمانی بسراییم

زیراوار نگاهت خرد شده ام دیگر بارانی از بلندایش نمی بارد یاد طنین صدایت به
دل غربت زده ام شمیم ارامش بخش ابدی را نوید می دهدخاموش می مانم تا گوش
دهم بعد از رفتنت اسمان قلبم همه اش پراز اشک بود ان روز هرگز برایم شب نشد
چون غروبش سالها طول کشید تمام دلخوشی ام روییدن دوباره گل های سرخ بود
ولی افسوس انها نیز مرا از یاد بردند.
دلم شکست طوری که صدایش قرنها دروجدانت پژواک میکند اخرین نگاهت
بذردل تنگی عجیبی در دلم کاشت که حتی با اوج گریه های شبانه ام نیز سیراب
نمی شود وقتی سکوت میکنم تو فکراینم که تا کی بامن می مونی وقتی توی
چشمات خیره میشم میخام که از چشام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه
تومیزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با
اغوش گرمت تموم دل تنگیام یادم بره وقتی بهت میگم دوستت دارم ازته قلب میگم.
بازمثل همه شب ها تنها وغمگین بودم باتز برای دیدنت اواره ترین بودم تو اسمون
پرستاره ما هستیم بی ستاره سرنوشت ما همینه که باشیم دربدر و اواره اگر چه
خودم ندارم تو اسمون ستاره اما بهانه ای دارم تا نگاهش کنم دوباره که شاید
عزیزم داره میگرده دنبال یه ستاره اما کدوم ستاره.
کلامی برای گفتن ندارم چیزی برایم نمانده جز بقایای یه قلب شکسته .بااینکه
زیباترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت ریختم هرگز نفهمیدی که عاشق
ترین هستم.مدت هاست که دیگه واژگان دلتنگی برام تکراری شدن وفقط فکر
میکنم تا بهانه ای برای زنده ماندن پیدا کنم ولی افسوس...
حالا تنها از تو میخاهم که کسی نفهمه که من دوستت داشتم چون وقت رفتن از این
اتاق تاریک وبی روح دلتنگی هست.

دلم هرشب بیداره وداره با خاطراتت زندگی می کنه هرچی به درودیوارش میکوبم
تا شاید بتونم اسمت را فراموش کنم نمیشه که نمیشه.خواستم کسی رو جایگزین تو
بکنم ولی نشد دلم نذاشت از هرکسی بهانه ای گرفت اخه میدونی عزیزکسی را
مثل تو لایق دوست داشتن نمی دید
نمیدونم تو.عشق تو چی دیده بود که حاضرنبودحتی تورو از خودش جدا کنه وقتی
در خونه رو باز میکردی دلم صدای قدم های تو رو می شنید وقتی می خندیدی
اونم خندون بود اما امان از اون روزی که کمی دلت غصه داشت اون وقت بود که
دلم دیگه دل نبود می شد یه کاسه خون نمی دونم چرا....ولی نمی تونست وطاقت
نداشت صدای گریه هات رو بشنوه ولی تو تنهاش گذاشتی رفتی....
تو رو هرگز نمی بخشم واسه عمری که شکستم مگه این گناه من بود که به پای تو
نشستم تو برو با اون غریبی که تو قلبت لونه داره عشق تو می برم از یاد که برام
فایده نداره تو به هر کس رسیدی لباتو خندون کردی اخرش سیر شدی و چشمش
رو گریون کردی تو به هر کس رسیدی قلبت رو پیشکش کردی من عروسک نمی
خام عشق و بی ارزش کردی.تو رو هرگز نمی بخشم واسه عمری که شکستم....
حالا می خام تمام نامه هات رو پاره کنم که از دلم بیرون بری میخام قلبت رو
اواره کنم دیگه هرچی بین ما بوده تموم شد دیگه سراغم نیا ومنو صدا نکن برو

زندگی دفتری از خاطرهاست یه نفردر دل شب یه نفردر دل خاک یه نفر همدم
خوشبختی هاست یه نفرهمسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما
همه هم سفریم
باید اعتراف کنم که زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و
معصومانه تو بود زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود زیباترین
انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود
زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود زیباترین اعترافم عشق تو بود کاش می شد بار
دیگرسرنوشت رو از سر نوشت وهر چه هست بر دفتر خوبی نوشت ای کاش...
.دل من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود ومن از
چشمانت می خاندم که به اسانی از این شهر سفر خواهی کرد واز این عشق گذر
خواهی کرد ونخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است
حالا دوست دارم یه چیز رو بدونی من برای مرگ خود یک بهانه می خاهم یک
بهانه پوچ عاشقانه می خاهم از غمی که می دانی با تو بودن مرگ است بی تو
بودنم .هرگز گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم. 
دلم برات تنگ شده برای اون صدای دل نشینت برای اون خنده های شیرینت برای
اون چشات چشایی که نگاه کردن به اونا برام یه ارزو شده ارزویی بزرگ بدون
بخاطر توهسته که همیشه دلم تنگه....
خیلی وقته دلم اسیر تو شده تویی که دنیای منی اما انگار دل تو واسه من جایی
نداره از خدا میخام که تو رو از من نگیره از خدا میخام که هیچ وقت تو منو تنها
نذاری اما انگار من پیش خدا جایی ندارم.خدایا گناه من چه بوده...
خدایا گناه من چه بوده که قلبم را اینگون میشکنی...
گناه من چه بوده که روحم رادر دنیایی از خشم و نفرت زجر می دهی همه می
گویند اشک بی گناه دل سنگ را نرم می کند خدایا گناه من چه بوده که مرا مستحق
این همه تاریکی و وحشت می گردانی نمی گم گاه و بی گاه ولی تمام شب و روزم
این چنین است خدایا من بخاطر کدامین گناه محکوم این همه زجرم خدایا تا که
عاشق یارم باشم و از او دور خدایا تا کی این همه غم و غصه رو تحمل کنم
خدایا صدایم کن این تن خسته گرفتار است ودست بسته صدا کن این من تنها را من
ان غمگین ترین لاله که به اندوه غم الوده.من ان تنها ترین لاله که پایم سخت بسته
است خدایا صدایم کن صدای شیرینت را به گوش جان خریدارم صدایم کن اخرین
بار صدایم کن که تنهایم...
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از ان حادثه در کفرتو جاری نشدم
باوجود اینکه با حکم تو دلم زخمی شدم
شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگیش ویران کرد
من که ویران تر از ابر بهاری نشدم
من دل شکسته این ضربه کاری نشدم
هرکه میخواست مرا از توجداسازد دید
هرچه حکم کردی تو به من از تو فراری نشدم
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 20:8 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
درباره وبلاگ
خوش آمدی ای هکر
به سوی من
به سوی این وبلاگ خراب شده
به سوی کلبه سیاه زابلی
با عالمی پر از هک!
حال که آمدی بمان
بمان کنار من در زیر لحاف
تا شب سیاه من سحر شود و آنجای من پاره
تا ببینم آن سپیده و طلوع
که از زیر شلوار تو
می شود شروع
کمی بمان !
قطره نمی بزار
برای یادگار
برای فردای ما و بقای نسل زابلی
برای آن روز که می کنم از تو یاد و تو می کنی مرا
یا برای دیدنت می کشم انتظار
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY