

بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه میمیرم...
بزن بارون که دلگیرم دارم دیگه آروم نمیگیرم...
حالا که خسته و تنهام حالا که که اون دیگه رفته...
میفهمم تازه این دردو چقدر تنها شدن سخته...
بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه...
دلیل عشق پاک من غرور سرد اشکامه...
ببار شاید که بگرده تو قلبی که پر از درده...
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده...
ببار شاید که بگرده تو قلبی که پر از درده...
ببین از وقتی که اون رفته چقدر دستای من سرده...
بزن بارون...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 16:29 موضوع عاشق واقعی... | لينک ثابت
سلام بهونه ي قشنگه من براي زندگي اره بازم منم همون ديوونه ي
هميشگي فداي مهربونيات چه ميکني با سرنوشت دلم برات تنگ شده
بود اين و دلم برات نوشت حال منو اگه بخواي يه رنگي و يه حاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشام خاليه ابرا همه پيش من اينجا
هوا پر از غمه از غصه هات هرچي بگم جون خودت با زم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فرياد زدم يا تو بيا يا منو
پيشت برسون فداي تو نميدوني بي تو چه دردي کشيدم حقيقت و واست
بگم به اخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگي نميدوني چقدر دلم تنگه
براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرات مونده
يکي هميشه چشم به راهته يه قلبي تنها و کبود هلاک يک نگاهته
بيشتر از اين تنهام نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت منو گم نکني تو
دود اين شهر غريب يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه غم غريبي عزيزم
زرد و شکستت نکنه چادر شب لطيفه تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور اب تو يه وقت ناغافل نشکني اگه واست زحمتي نيست بر
سر عهدمون بمون منم تورو سپردمت دست خداي مهربون راستي
ديروز بارون اومد من و خيالت تو شديم رفتيم تو قلب اسمون با
ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي اسمون پر از پر کبوتره زخم دلم
خوب نشده از وقتي رفتي بدتره غصه نخور تا تو بياي حال منم
اين جوريه سرفه هاي مکررم مال هواي دوديه گلدون شمعدوني
مونم عجب واست دلواپسه مثله يه بچه که بار اول ميره به مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره دلت ميخواست
ميومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي دو چشام فقط شده کاسه ي
خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به اسمون يادت مياد
گريمو ريختم کنار پنجره داد کشيدم توروخدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديديو گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من حالا کنار در
منتظرم ، گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اينکه
من خوب ميدونم جواب نامه با خداست عکسهاي نازنين تو با چند تا
گل کنارمه يه بغض کهنه چند روز در انتظارمه تنها دليل زندگي
با يه غم دوست دارم داغ دلم تازه ميشه ياد تو وقتي ميارم وقتي
نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشاتو از منو دل هيچوقت نگير حرف دل منو به دل نگير
همش مال غريبيه تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه زودتر
بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و
غمه تحملي که تو داري ديگه داره تموم ميشه مگه نگفتي همه
جا مال مني تا هميشه دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
توروخدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار مگه نگفتي از راه دور
دارم سفارش ميکنم بجون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اخ كه دارم ديووونه ميشم كاش همين چندتا عكس رو هم ازت
نداشتم اينجوري ديگه يادت نمي افتادم و مثل ديوونه ها چشام پراز
اشك نميشه...
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب که هر صفحه اش
قصه ي چند تا درده و چند تا عذاب ميگم شبا ستاره ها تا
ميتونن دعات کنن نورشونو بدرقه ي پاکي خنده هات کنن.
اينجا دگر كسي نيست،ايينه ها كجايند وقتي كه مي نشينم من
روبروي عشقت ،موعود من كجايي ديگر نمي توانم پيدا كنم
خودم را در توبه توي عشقت صبر م به اخر امد تا كي قرين
ماتم تا كي در انتظار يك گفتگوي عشقت ،من در تب بيابان دنبال
بوي عشقت بر دوش گرفتي اينك سبوي عشقت،بي دست
مهربانت ديگر نمي توانم ،منو بكش،بميران اما به سوي عشقت...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 7:33 موضوع عاشق واقعی... | لينک ثابت

در غرو بی دلگیر ما را با دنیایی از غم تنها گذاشت و چه عاشقانه
کوچ کرد.خندان بود وخندان رفت ساده بود و ساده رفت با ما بود
ولی بی ما رفت او سوی خدا رفت...!
رفتن حدیث تلخی است و هرگاه یاری از جمع یاران میرود غمش
سنگین وهجرانش سخت وفراقش غیرقابل تحمل است،دست اجل
دوستی مهربان ،عزیز،بامحبت،خندان وبااخلاص را از ما گرفت
وما را در ماتم و اندوه نشاند.
نوشته شده توسط زابلیکه در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 14:4 موضوع عاشق واقعی... | لينک ثابت
درباره وبلاگ
خوش آمدی ای هکر
به سوی من
به سوی این وبلاگ خراب شده
به سوی کلبه سیاه زابلی
با عالمی پر از هک!
حال که آمدی بمان
بمان کنار من در زیر لحاف
تا شب سیاه من سحر شود و آنجای من پاره
تا ببینم آن سپیده و طلوع
که از زیر شلوار تو
می شود شروع
کمی بمان !
قطره نمی بزار
برای یادگار
برای فردای ما و بقای نسل زابلی
برای آن روز که می کنم از تو یاد و تو می کنی مرا
یا برای دیدنت می کشم انتظار
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY