همان
جایی را که اولین بار دیدمت در ذهنم مجسم می کنم فقط نگاهت بس است
و لمس دستان گرمت گاه طاقت نوشتن از دستم می رود وقتی به روزهای
با تو بودن می اندیشم و جایی که اولین بار دیدمت جایی که اولین بار
عاشقت شدم و هنوز چشم انتظارم چشم انتظار دوباره دیدنت...
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش غم شبهای سکوت ودل بارانی
خویش گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او که شدم بنده ی پا بسته و سودایی
خویش به کدامین گنه این گونه مجازات شدم همه نالم و سوزم ز پشیمانی
خویش من از این پس شدم راوی و گویم همه شب غزل چشم تو وقصه ی
نادانی خویش...!

کجا بودی وقتی برات شکستم یخ زده بود شاخه گل تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد داشت من تنها رو دیونه میکرد
کجا بودی وقتی کنار عکسات شبا نشستم به هوای چشمات
کجا بودی ببینی من میسوزم عین چشات سیاهه رنگ روزم
سرزنش های مردم شنیدم هرچی که باورت نمیشه دیدم
کنایه هاشون رو به جون خریدم نبود ستاره ام شبا گریه چیدم
کجا بودی وقتی اشکام می ریخت خون به جای گریه از چشام می ریخت
کجا بودی وقتی ابروم مرد اما به خاطر چشات قسم خورد
کجا بودی وقتی که پرپر شدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه همیشه از لبام رفت رسیدن از مرمر رویاهام رفت

گناهم در چه می بینی:مگر مفسد شدم با عشق؟به جرم جور و بی دینی
خودش کافی ست! زبان زخم هر انسانی که از احساس ناچیز است
هزاران زخم می کارد ترحم ها... نگاهی که چنین برنده و تیز است
چنین گم کرده ام راهم خودم از کج روی هایم به مرداب گناه اگاهم
خدایا نه شنیدن از لبش دردی ست در سینه برایم راه حلی ده...
نه راه فرقت و دوری نه یک بیراه ی کینه نمیگویم میان قلب من با
او وصال و یک دلی بگذار برای قلب مجنونم تو شیرین تر نگاهش
دارشکسته گویی ان احساس برای قلب رنجورم که من هم از برای
او به طول سالها نفرت چنین بی فاصله دورم نمیدانم چه کسی بعدش
برایم راه بگشاید نمیدانم چه کسی بر سینه ام دردی دگر ساید نمیدانم
چرا یک راستین عشقی نشد پیدا برایم...
خدایا تو خود از قلب من دانی تو به از خلق و مخلوقت نگفته از لبم
خوانی اگر لایق نبود هیچ کس با من شود همراه تنهایی تو خود با من
بمان یا رب...! نزار دیگر من بگردم در این گرداب رسوایی...

قسم خوردم که پا به پای تو مسیر جاده عشق رو بپویم اما جاده عشق
همراهی نمی کند قسم خوردم که همراه توارامش دریای عشق راحس
کنم اما دریای عشق سرابی بیش نبود قسم خوردم تا لحظه مرگ
عشقی جز تو در قلبم نباشد اما حس می کنم تو عشقم را فراموش
کرده ای قسم خوردم تنها امید قلب بیقرارم نگاه چشمهای مهربانت
باشد اما تو نگاه زیبایت را از من دیوانه پنهان می کنی قسم خوردم
تا اخرین نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما میدانم که تودیگر
دوستم نداری قسم خوردم جزعشق تو هیچ عشقی را به قلبم راه ندم
اما فهمیدم تو. معنای عشق مرا از یاد برده ای قسم خوردم از غم
عشق تو دیوانه شوم و بمیرم اما فهمیدم که برای مردن هم خیلی
دیر شده شاید هیچ وقت احساس مرا درک نکنی و عشق مرا
نادیده بگیری اما سوگند یک عاشق هرگز شکستنی نیست پس
بازم هم قسم میخورم که هرگز سوگند هایم را نشکنم وتا پای
جان عاشق بمونم و عاشق بمیرم...
توتقویم می نویسم تا بمونه یادگاری اول عاشقیمون بهم گفتی دوستم نداری می چکه قطره اشکم روی این جمله اخر حتی این قلم نداره این شکست تلخ رو باور میگذره روزها و سالها اما باز پراز غروبم هرکی حالم رو می پرسه به دروغ میگم که خوبم نمیخوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم توی تقویم مینویسم رفت اونی که عاشقم کرد دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزای دل سرد تقویم از اسم تو پرشد جای تو خالی اینجا منم وخاطره تو منم قصه فردا...
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 13:45 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
درباره وبلاگ
خوش آمدی ای هکر
به سوی من
به سوی این وبلاگ خراب شده
به سوی کلبه سیاه زابلی
با عالمی پر از هک!
حال که آمدی بمان
بمان کنار من در زیر لحاف
تا شب سیاه من سحر شود و آنجای من پاره
تا ببینم آن سپیده و طلوع
که از زیر شلوار تو
می شود شروع
کمی بمان !
قطره نمی بزار
برای یادگار
برای فردای ما و بقای نسل زابلی
برای آن روز که می کنم از تو یاد و تو می کنی مرا
یا برای دیدنت می کشم انتظار
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY