به نام نامی عشق
دیر زمانی بود که احساس میکردم این قفس تنگ زمان و این زندان بی دیوار دنیا برای همیشه مونس تنهایی های من خواهند شد
دیر زمانی بود که احساس میکردم زندگی برای من تنها تکرار نفسهایی است که هر روز و هروز بی آنکه بخواهم تکرارشان میکنم تا باور کنم که من هم هستم
دیر زمانی بود که زمین برایم قفسی تنگ بود و زمان حصاری بی روزن که مرا در این زندان به بند کشید ه بودند
آسمانم تاریک و بی ستاره بود و روزهایم خورشیدی نداشت حتی برای روشنایی پس از باران
باران، تنها ناله ی غمگین آسمان تاریک دلم بود و زمستان فصل همیشگی وماندگار خانه ی متروک دلم
از شکوه و شکایت خسته بودم و از دعا و طلب دل زده
هیچ کس ، هیچ کس نمی دانست در این آشفته بازار دلی تنها، تنها و تنها به نا له های تنهایی خویش دل خوش کرده است و تنها جرمش تنهایی است....
هیچ کس نمی خواست باور کند که این آسمان تاریک وغم گرفته ی این دل تنها چشم به راه یک روزن کوچک است ...کور سویی حتی از دور دستها کافی بود این آسمان را بار دیگر به مهمانی ستا ره ها بخواند
اما دریغ و افسوس.... نمی خواستند و نمی دیدند و می گذشتند...بی تفاوت و بی اعتنا
دیگر طاقتی نبود دیگر تپشی نبود حتی برای فریفتن خویش
این قلب تنها از تنهایی خویش خسته بود و از امید به فراموش کردن این تنهایی خسته تر
از بی کسی نالان بود و از انتظار نالان تر
می خواست آرام و آسوده در انزوای خویش سر برزانوی سکوت بگذارد و این دنیا بی رحم را به بی تفا وتی سر کند
می خواست این چند صباح مانده را دیگردل خوش شمارش تکرار نفسها و ضربان ناموزونش نباشد
می خواست باور کند برای همیشه در این زندان، در این فراموش خانه ی غمگین دفن شده و دیگر نباید منتظرباشد
دیگر نباید منتظر صدای گامهای مهربانی باشد که محبت بر دوش از راه می رسد
دیگر نباید چشم به راه دستی باشد که گرمای عشق را هدیه می بخشید
می خواست باور کند اما ...
در یک روز سرد روزی که همه ی مردم از سرمایش به آشیان گرم خویش پناه برده بودند
عشق از راه رسید
زندگی بر دوش و لبخند بر لب
دستهایش پر بود از مهربانی و صدایش گرمتر از گرمای خورشید امید
لبخندش به سادگی باران بود و به پاکی آسمان بهار
آری عشق چنان مهمانی عزیز چنان مسافری که سالهابه انتظارش می مانی در آخرین لحظات از راه رسید
لحظه ای که تنها نیم نفس باقی مانده بود تا نیستی، با کوله باری از محبت و امید ازراه رسیدی
و گرمای نگاهت را به نگاه یح زده ام در تنهایی بخشیدی
آن روز سرد هرم نفسهای مهربانت تمام افسردگی های عمری زمستان را آب کرد
و نگاه مشتاقت از بهاری سخن گفت که امروز با تمام وجود شکفتن جوانه های زیبایش را حس میکنم
آری تو آمدی و زمستان برای همیشه از خجلت نگاه بهاری ات از قلب فسرده ام رخت بست
واکنون من در بهار عشق هم صدایت خواهم شد تا ترانه ی شادی و شادمانی بسراییم

زیراوار نگاهت خرد شده ام دیگر بارانی از بلندایش نمی بارد یاد طنین صدایت به
دل غربت زده ام شمیم ارامش بخش ابدی را نوید می دهدخاموش می مانم تا گوش
دهم بعد از رفتنت اسمان قلبم همه اش پراز اشک بود ان روز هرگز برایم شب نشد
چون غروبش سالها طول کشید تمام دلخوشی ام روییدن دوباره گل های سرخ بود
ولی افسوس انها نیز مرا از یاد بردند.
دلم شکست طوری که صدایش قرنها دروجدانت پژواک میکند اخرین نگاهت
بذردل تنگی عجیبی در دلم کاشت که حتی با اوج گریه های شبانه ام نیز سیراب
نمی شود وقتی سکوت میکنم تو فکراینم که تا کی بامن می مونی وقتی توی
چشمات خیره میشم میخام که از چشام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه
تومیزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با
اغوش گرمت تموم دل تنگیام یادم بره وقتی بهت میگم دوستت دارم ازته قلب میگم.
بازمثل همه شب ها تنها وغمگین بودم باتز برای دیدنت اواره ترین بودم تو اسمون
پرستاره ما هستیم بی ستاره سرنوشت ما همینه که باشیم دربدر و اواره اگر چه
خودم ندارم تو اسمون ستاره اما بهانه ای دارم تا نگاهش کنم دوباره که شاید
عزیزم داره میگرده دنبال یه ستاره اما کدوم ستاره.
کلامی برای گفتن ندارم چیزی برایم نمانده جز بقایای یه قلب شکسته .بااینکه
زیباترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت ریختم هرگز نفهمیدی که عاشق
ترین هستم.مدت هاست که دیگه واژگان دلتنگی برام تکراری شدن وفقط فکر
میکنم تا بهانه ای برای زنده ماندن پیدا کنم ولی افسوس...
حالا تنها از تو میخاهم که کسی نفهمه که من دوستت داشتم چون وقت رفتن از این
اتاق تاریک وبی روح دلتنگی هست.

دلم هرشب بیداره وداره با خاطراتت زندگی می کنه هرچی به درودیوارش میکوبم
تا شاید بتونم اسمت را فراموش کنم نمیشه که نمیشه.خواستم کسی رو جایگزین تو
بکنم ولی نشد دلم نذاشت از هرکسی بهانه ای گرفت اخه میدونی عزیزکسی را
مثل تو لایق دوست داشتن نمی دید
نمیدونم تو.عشق تو چی دیده بود که حاضرنبودحتی تورو از خودش جدا کنه وقتی
در خونه رو باز میکردی دلم صدای قدم های تو رو می شنید وقتی می خندیدی
اونم خندون بود اما امان از اون روزی که کمی دلت غصه داشت اون وقت بود که
دلم دیگه دل نبود می شد یه کاسه خون نمی دونم چرا....ولی نمی تونست وطاقت
نداشت صدای گریه هات رو بشنوه ولی تو تنهاش گذاشتی رفتی....
تو رو هرگز نمی بخشم واسه عمری که شکستم مگه این گناه من بود که به پای تو
نشستم تو برو با اون غریبی که تو قلبت لونه داره عشق تو می برم از یاد که برام
فایده نداره تو به هر کس رسیدی لباتو خندون کردی اخرش سیر شدی و چشمش
رو گریون کردی تو به هر کس رسیدی قلبت رو پیشکش کردی من عروسک نمی
خام عشق و بی ارزش کردی.تو رو هرگز نمی بخشم واسه عمری که شکستم....
حالا می خام تمام نامه هات رو پاره کنم که از دلم بیرون بری میخام قلبت رو
اواره کنم دیگه هرچی بین ما بوده تموم شد دیگه سراغم نیا ومنو صدا نکن برو

زندگی دفتری از خاطرهاست یه نفردر دل شب یه نفردر دل خاک یه نفر همدم
خوشبختی هاست یه نفرهمسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما
همه هم سفریم
باید اعتراف کنم که زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و
معصومانه تو بود زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود زیباترین
انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود
زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود زیباترین اعترافم عشق تو بود کاش می شد بار
دیگرسرنوشت رو از سر نوشت وهر چه هست بر دفتر خوبی نوشت ای کاش...
.دل من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود ومن از
چشمانت می خاندم که به اسانی از این شهر سفر خواهی کرد واز این عشق گذر
خواهی کرد ونخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است
حالا دوست دارم یه چیز رو بدونی من برای مرگ خود یک بهانه می خاهم یک
بهانه پوچ عاشقانه می خاهم از غمی که می دانی با تو بودن مرگ است بی تو
بودنم .هرگز گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم. 
دلم برات تنگ شده برای اون صدای دل نشینت برای اون خنده های شیرینت برای
اون چشات چشایی که نگاه کردن به اونا برام یه ارزو شده ارزویی بزرگ بدون
بخاطر توهسته که همیشه دلم تنگه....
خیلی وقته دلم اسیر تو شده تویی که دنیای منی اما انگار دل تو واسه من جایی
نداره از خدا میخام که تو رو از من نگیره از خدا میخام که هیچ وقت تو منو تنها
نذاری اما انگار من پیش خدا جایی ندارم.خدایا گناه من چه بوده...
خدایا گناه من چه بوده که قلبم را اینگون میشکنی...
گناه من چه بوده که روحم رادر دنیایی از خشم و نفرت زجر می دهی همه می
گویند اشک بی گناه دل سنگ را نرم می کند خدایا گناه من چه بوده که مرا مستحق
این همه تاریکی و وحشت می گردانی نمی گم گاه و بی گاه ولی تمام شب و روزم
این چنین است خدایا من بخاطر کدامین گناه محکوم این همه زجرم خدایا تا که
عاشق یارم باشم و از او دور خدایا تا کی این همه غم و غصه رو تحمل کنم
خدایا صدایم کن این تن خسته گرفتار است ودست بسته صدا کن این من تنها را من
ان غمگین ترین لاله که به اندوه غم الوده.من ان تنها ترین لاله که پایم سخت بسته
است خدایا صدایم کن صدای شیرینت را به گوش جان خریدارم صدایم کن اخرین
بار صدایم کن که تنهایم...
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از ان حادثه در کفرتو جاری نشدم
باوجود اینکه با حکم تو دلم زخمی شدم
شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگیش ویران کرد
من که ویران تر از ابر بهاری نشدم
من دل شکسته این ضربه کاری نشدم
هرکه میخواست مرا از توجداسازد دید
هرچه حکم کردی تو به من از تو فراری نشدم
نوشته شده توسط زابلیکه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 20:8 موضوع دل شکسته... | لينک ثابت
کاش می دونستی تو دنیا همه چیزم تویی
کاش بهت گفته بودم عشق عزیزم تویی
کاش بهت گفته بودم میون این آدما
اونی که زندگیمو به پاش میریزم تویی

اون چقدر ساده ازم برید و رفت
وانمود کرد که من و ندید و رفت
همه گفتن اون ازت بی خبره
به خدا گریه هامو شنید و رفت
کم کم حس کرد که براش تکراریم
یه عروسک جدید خرید و رفت


تنهايي را دوست دارم، زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دام، زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم، زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم، زيرا ....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
شايد در سکوت يا شايد در شبي سرد و باراني


نمی نويسم .. چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم .. چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم .. چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!
صدايت نمي زنم .. زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!
فقط مي خندم .. چون تو در هر صورت مي گويي به من ديوانه!

نامهربون ...
نه تنها من تو هم دریای دردی
مخواه از من گناهت را ببخشم
تو میدانی که با این دل چه کردی
تو هر لحظه به رنگی در میایی
برو سیرم از این دیر آشنایی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

می خوام امشب دلمو باز بزنم به قلب دریا
برسم به ساحل عشق بشینم یه گوشه تنها
روی ماسه های براق با سر انگشت فرشته
بکشم خاطره هام و یاد روزای گذشته
بکشم پرنده ای که راه پروازشو بستن
به جای نوازش اون پرو بالشو شکستن
وقتی خورشید روی دریا میشه همرنگ شقایق
با قلم موی نگاهش بکشم یه قلب عاشق
بکشم عکس چشاشو که دیگه اونو ندیدم
بنویسم روی موجا قصه هایی که شنیدم
قصه هایی که تو گفتی واسه من یه یادگاره
اما نیستی که ببینی چه به روز من میاره
آخرین شعری که خوندی توی ذهنمه همیشه
قصه ی عشق من و تو قصه ی سنگه و شیشه
حالا جز ناله ی دریا دیگه آهنگی نمونده
هیچکی با نغمه ی سازش واسم آوازی نخونده
یاد اون روزای رفته تموم خاطره هامه
که همیشه مثل سایه توی زندگی باهامه

بگو که دلم باهاته هر جای دنیا که باشی
تو که احساسی نداری می دونی دلم چه تنگه؟
کاش منم از جنس تو بودم قلبی که از جنس سنگه
می دونی این شعر من نیست حرف یه دل شکستست
کسی که تموم حرفاش توی ابهام گذشتست
راستی مرگمو ندیدی؟ من که چشمام نمی بینه
آخه از روزی که رفتی آرزویه من همینه
من که اسراری ندارم خوشحالم یکی باهاته
؟آخه همدمم تا امروز یه دونه شاخه نباته
ببینم عکسامو داری اونی که توی غروبه؟
یادمه وقتی که دیدیش گفتی وای! این یکی خوبه
مثل اینکه می دونستی عشقمون رو به غروبه
رفتی و غروب تموم شد حالا چشمام بی فروغه

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد:
چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟؟؟
چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است؟؟؟
اما افسوس ...
هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره
آري با تو هستم
با تويي كه از كنارم گذشتي ...
و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است.
